ملا محسن فيض کاشانی ابن طلحه می گويد: (1105) بالاترين منقبت و ارزنده ترين امتيازی که خداوند بزرگ و اين امام بزرگوار اختصاص داده و گوهر گرانقدرش را به گردن او آويخته و برخورداری از آن را منحصرا به او ارزانی داشته و آن را به عنوان صفت و منقبتی جاودانه برای وی قرار داده که گذشت روزگار از طراوتش نمی کاهد و زبانها تلاوت و باز گفتن آن را از ياد نمی برند؛ آن است که مهدی عليه السلام از نسل او آفريده شده و فرزند نسبی او و پاره تن وی است . ابن طلحه اضافه می کند که لقب او خالص است . شيخ طبرسی می گويد: (1106) لقب آن حضرت ، هادی سراج و عسکری است . و نيز می گويد: اين امام و پدر و جدش هر کدام در زمان خودشان معروف به ابن الرضا بوده اند. شيخ مفيد - رحمه اللّه - از ابوبکر فهفکی روايت کرده ، (1107) می گويد: ابوالحسن عليه السلام به من نوشت : پسرم ابومحمّد، از ميان آل محمّد صلی اللّه عليه و اله از همه خوش غريزه تر و برهانش محکم تر و بزرگسال ترين فرزندان من و جانشين من است و رشته امامت و احکام ما به او می رسد پس هرچه را که از ما می پرسيدی از او بپرس زيرا هرچه را که نيازمندی نزد اوست . از حسن بن محمّد اشعری و محمّد بن يحيی و ديگران نقل شده که گفتند: احمد بن عبيداللّه بن خاقان سرپرست املاک و ماليات قم بود، روزی در مجلس او سخن از علويان و مذاهب ايشان به ميان آمد. وی که در ناصبی بودن و انحراف از اهل بيت عليهم السلام سرسخت بود، گفت : من در سامرا مردی از علويان را در هدايت ، وقار، پاکی ، بزرگواری و حرمت در نزد خاندان خود و همه بنی هاشم ، همانند حسن بن علی بن محمّد بن الرضا عليه السلام نديده ام و سراغ ندارم ، به همين جهت است که او را بر سالخوردگان و بزرگانش مقدم می دارند، حال آن حضرت در نزد سران سپاه و وزيران توده مردم نيز همين طور است . به خاطر دارم روزی را که من بالای سر پدرم ايستاده بودم و آن روز جلوس پدرم برای مردم بود. ناگاه دربانان وارد شدند و گفتند: ابومحمّد بن الرضا می خواهد وارد شود. پدرم با صدای بلند گفت : اجازه دهيد. من از سخن ايشان و جسارتشان که مردی را در حضور پدرم به کنيه نام بردند، تعجب کردم در حالی که جز خليفه يا وليعهد يا کسی را که پادشاه امر کرده بود که به کنيه بخوانند کسی ديگری را نزد پدرم به کنيه نام نمی بردند. پس تازه جوانی گندم گون خوش قامت زيباروی که دارای جلالت و شمايل نيک بود وارد شد همين که چشم پدرم به او افتاد از جا بلند شد و چند گامی به طرف او رفت و من چنين رفتاری را با هيچ يک از بنی هاشم و سران سپاه سراغ نداشتم ، و چون نزديک او رسيد با او معانقه کرد و صورت و سينه او را بوسيد و دست او را گرفت و روی جانمازی که خود نشسته بود، او را نشاند و خود کنار او رو به آن حضرت نشست و به گفت و گو پرداخت در حالی که به او جانم به فدايت می گفت : من از آنچه می ديدم در شگفت بودم . ناگهان دربان وارد شد و گفت : موفق آمد، - چنان بود که موفق هرگاه بر پدرم وارد می شد، حاجبان و افسران ويژه اش جلو می آمدند و بين مجلس پدرم و بين در، دو طرف می ايستادند تا موفق وارد می شد و بيرون می رفت - پدرم همچنان رو به ابو محمّد بود و با او سخن می گفت تا اين که نگاهی به غلامان مخصوص کرد. آنگاه به آن حضرت گفت : فدايت شوم ، می خواهيد تشريف ببريد؟ سپس به دربانان گفت : آن حضرت را از پشت دو رديف ببرند تا اين مرد، يعنی موفق او را نبيند، پس آن حضرت بلند شد و پدرم از جا برخاست و معانقه کرد و او رفت . من از دربانان و غلمان پدرم پرسيدم : وای بر شما اين چه کسی بود که در حضور پدرم او را به کنيه نام برديد و پدرم با او چنان رفتار کرد؟ گفتند: اين علوی به نام حسن بن علی ، معروف به ابن الرضاست . بر تعجبم افزوده شد و تمام آن روز در اضطراب بودم و در کار او و پدرم و آنچه از وی ديده بودم می انديشيدم تا شب شد، پدرم عادت داشت که در ثلث اول شب نماز عتمه را می خواند سپس می نشست و به ابزار نظرها و شکايات رسيدگی می کرد، آن شب همين که نماز خواند و نشست ، آمدم مقابلش نشستم ، کسی پيش او نبود، پرسيد: احمد کاری داری ؟ گفتم : آری پدر اگر اجازه دهيد، مطلبی را می پرسم . گفت : اجازه دادم . گفتم : آن مردی که صبح اول وقت ديدم ، آن همه وی را بزرگ داشتی و احترام کردی و به او می گفتی فدايت شوم ، پدرم فدايت باد، که بود؟ گفت : پسرم ، آن امام شيعيان ، حسن بن علی معروف به ابن الرضاست . سپس ساعتی ساکت ايستاد و من هم ساکت ماندم . آنگاه گفت : پسرم ، اگر رهبری از خلفای بنی عباس گرفته شود، جز او از بنی هاشم کس ديگری شايستگی آن را نخواهد داشت ، به دليل فضيلت ، پاکدامنی ، هدايت ، خويشتنداری ، پارسايی ، عبادت ، اخلاق نيکو، و در خور بودنش و اگر تو پدر او را ديده بودی او مردی می يافتی با تدبير، برومند و با فضيلت . با شنيدن اين سخنان بر نگرانی و خشمم افزوده شد و درباره پدرم و آنچه از او شنيده بودم و رفتاری که از وی نسبت به آن حضرت ديده بودم به فکر فرو رفتم و پس از آن تمام همّ من پرسش از احوال و کنجکاوی درباره سجايای آن حضرت بود و از هيچ کس ؛ از بنی هاشم ، سران سپاه ، دبيران ، قضاة ، فقهاء و ساير مردم درباره او نپرسيدم مگر اين که نهايت بزرگداشت و احترام و تاءييد مقام والا و سخن نيکو و اقرار به تقدم بر همه اهل بيت و بزرگان را نسبت به او مشاهده کردم از اين رو در نظر من قدر و منزلتش بالا رفت زيرا هيچ دوست و دشمنی را نديدم مگر اين که از او به نيکی ياد می کرد و ستايشگر او بود - حديث طولانی است .(1108) امّا کرامات آن حضرت : در ارشاد مفيد آمده است (1109) که ابومحمّد عليه السلام به ابوالقاسم اسحاق بن جعفر زبيری حدود بيست روز پيش از مرگ معتزّ نوشت : از خانه بيرون نيا تا آن حادثه اتفاق بيفتد! وقتی که بريحه کشته شد، اسحاق نامه ای نوشت که آن حادثه اتفاق افتاد. حالا چه می فرماييد؟ امام عليه السلام در پاسخ نوشت : اين ، آن حادثه نيست ، آن حادثه ديگری است . تا اين که برای معتزّ آن واقعه ، پيش آمد. راوی می گويد: آن حضرت به مرد ديگری نوشت که محمّد بن داوود را ده روز پيش از کشته شدن معتزّ می کشند، همين که روز دهم شد او را کشتند. از جمله ، از محمّد بن علی بن ابراهيم بن موسی بن جعفر عليه السلام نقل شده است که : زندگی بر ما تنگ شد، پدرم گفت : ما را راه بينداز تا نزد اين مرد، يعنی ابومحمّد عليه السلام برويم چون او را به بخشندگی توصيف کرده اند. گفتم : شما او را می شناسيد؟ گفت : خير، او را نمی شناسم و هرگز نديده ام ، محمّد می گويد: راهی منزل ابومحمّد عليه السلام شديم . پدرم در بين راه گفت : چقدر ما نياز داريم به اين که آن حضرت پانصد درهم به ما بدهد، دويست درهم برای لباس ، دويست درهم برای آرد و صد درهم برای هزينه . من با خود گفتم : کاش به من هم سيصد درهم می دادند؛ با صد درهم يک الاغ بخرم و صد درهم برای خرجی و صد درهم برای لباس تا من به جبل می رفتم . می گويد: وقتی که در منزل امام عليه السلام رسيديم غلام آن حضرت بيرون آمد و گفت : علی بن ابراهيم و پسرش محمّد وارد شدند. همين که ما وارد شديم و سلام کرديم ، امام عليه السلام رو کرد به پدرم گفت : علی بن ابراهيم چه چيز باعث شد که تاکنون نزد ما نيامدی ؟ عرض کرد: سرورم ، خجالت می کشيدم که شما را با اين حال ملاقات کنم ، وقتی که از نزد آن حضرت خارج شديم ، غلام آمد، کيسه پولی را به پدرم داد و گفت : اين پانصد درهم ؛ دويست درهم برای پوشاک و دويست درهم برای آرد و صد درهم برای هزينه است و به من هم يک کيسه داد و گفت : اين سيصد درهم است ؛ صد درهم برای بهای يک الاغ و صد درهم برای پوشاک و صد درهم برای خرجی است ، به جبل نرو بلکه به سوراء برو، راوی می گويد: محمّد به سوراء رفت و آن جا با زنی ازدواج کرد و امروز درآمدش هزار دينار است با وجود اين واقفی مذهب است . محمّد بن ابراهيم کردی می گويد: به او گفتم : وای بر تو آيا دليلی روشنتر از اين می خواهی ؟ گفت : راست می گويی ، ولی ما بر مذهبی هستيم که در خط و مسير آن قرار گرفته ايم .(1110) از جمله احمد بن حارث قزوينی می گويد: همراه پدرم در سامراء بوديم ، پدرم در اسطبل ابومحمّد صلی اللّه عليه و اله به پرورش ستوران اشتغال داشت . مستعين استری داشت که در خوبی و بزرگی کسی نظير آن را نديده بود ولی سواری نمی داد. تمام اهل خبره جمع شده بودند امّا راهی برای سواری آن پيدا نکرده بودند، تا اين که يکی از نديمان وی گفته بود: يا اميرالمو منين چرا کسی را دنبال حسن بن الرضا عليه السلام نمی فرستی ، يا سوارش می شود و يا او را می کشد؟ می گويد: مستعين کسی را نزد ابومحمّد عليه السلام فرستاد، پدرم نيز به همراه وی رفت . هنگامی که ابومحمّد عليه السلام وارد اقامتگاه خليفه شد، من هم همراه پدرم بودم . ابومحمّد عليه السلام نگاهی به آن استر کرد و در حالی که حيوان ميان محوطه ايستاده بود به سمت او رفت و دست روی پشتش گذاشت ، می گويد: من به استر نگاه می کردم ديدم عرق کرد چنان که عرق از بدنش می ريخت . سپس آن حضرت به سمت مستعين رفت ، مستعين سلام داد و خوش آمد گفت و آن حضرت را نزديک خود نشاند و گفت : ای ابومحمّد اين استر را لجام کنيد. ابومحمّد عليه السلام رو به پدرم کرد و گفت : ای جوان آن را لجام کن ! مستعين گفت : خود شما لجامش کنيد. ابومحمّد عليه السلام رواندازش را کنار گذاشت و از جا بلند شد و آن حيوان را لجام کرد. سپس برگشت و نشست ، مستعين گفت : ابومحمّد آن را زينش کنيد، امام عليه السلام رو به پدرم کرد و گفت : ای جوان تو آن را زين کن . مستعين رو به امام کرد و گفت : شما خود زين کنيد. دوباره امام عليه السلام از جا بلند شد و استر را زين کرد و به جای خودش برگشت ، مستعين گفت : در خود می بينيد که سوارش شويد ابومحمّد عليه السلام فرمود: آری ، پس سوار شد بدون اين که امتناعی کند. آنگاه ميان صحن خانه استر را دواند و بعد وادارش کرد تا تند برود، به بهترين صورت راه رفت ، سپس برگشت و پياده شد. مستعين گفت : آن را چگونه ديديد؟ فرمود: استری به اين خوبی و راهواری نديده ام . مستعين گفت : اميرالمو منين او را در اختيار شما گذاشت . پس ابومحمّد عليه السلام به پدرم فرمود: ای جوان آن را بگير! و پدرم آن را گرفت و افسارش را کشيد و برد.(1111) از جمله ، به نقل از ابوهاشم جعفری می گويد: از نيازمندی ام به ابومحمّد حسن بن علی عليه السلام شکايت کردم تازيانه اش را به زمين می کشيد، قطعه طلايی حدود پانصد دينار ظاهر شد. گفت : ابوهاشم آن را بردار و عذر ما را بپذير.(1112) از جمله به نقل از ابوعلی مطهری آمده است که از قادسيه نامه ای خدمت امام نوشت که مردم از رفتن به مکه (ظاهرا به دليل شدت گرما و بيم هلاکت از تشنگی ) منصرف شده اند و او می ترسد که اگر حج برود، گرفتار تشنگی شود. امام عليه السلام در پاسخ نوشت : برويد (( ان شاء اللّه )) بيم عطشی بر شما نيست . پس به سلامت رفتند و تشنگی نديدند.(1113) از جمله به نقل از علی بن حسين بن فضل يمانی آمده است که می گويد: بر ابوهاشم جعفری که از آل جعفر بود گروه زيادی که تا آن روز سابقه نداشت ، حمله ور شدند. پس نامه ای به ابومحمّد عليه السلام نوشت و از اين موضوع شکايت کرد. امام عليه السلام در پاسخ نوشت : اگر خدا بخواهد شرّ آنها را کفايت خواهيد کرد. می گويد: پس از دريافت پاسخ با عده کمی به مقابله ايشان رفت و در حالی که آنها افزون بر بيست هزار تن و اينها کمتر از هزار نفر بودند، آنها را مغلوب کردند.(1114) از جمله به نقل از محمّد بن اسماعيل علوی می گويد: ابومحمّد عليه السلام را نزد علی بن اوتامش زندانی کردند. اين مرد با آل محمّد صلی اللّه عليه و اله دشمن سرسخت و با آل علی عليه السلام بدرفتار بود و هرچه به او دستور می دادند، انجام می داد. راوی می گويد: يک روز بيشتر نگذشته بود که در برابر آن حضرت به خاک افتاد و به خاطر بزرگداشت و تعظيم به او نگاه نمی کرد و موقعی که از نزد وی بيرون آمد از همه کس خوش بين تر و خوش گفتارتر درباره او بود.(1115) از جمله به نقل از ابوهاشم جعفری آمده است که می گويد: از تنگنای زندان و گرفتار آمدنم در بند به محضر ابومحمّد عليه السلام شکايت کردم ، در پاسخ نوشت : تو امروز نماز ظهر را در منزلت خواهی خواند. موقع ظهر از زندان آزاد شدم و همان طور که امام عليه السلام فرموده بود، نماز را در منزلم خواندم و چون در مضيقه مالی بودم می خواستم در همان نامه ای که نوشته بودم تقاضای کمک کنم ولی شرم کردم . وقتی که به منزل رسيدم ، ديدم صد دينار برايم فرستاده و به من نوشته است که هر وقت حاجتی داشتی شرم نکن و خجالت نکش حاجتت را بخواه که (( ان شاء اللّه )) به خواسته ات می رسی .(1116) از جمله از ابوحمزه نصير الخادم نقل شده که : بارها شنيدم که ابومحمّد عليه السلام با غلامانش به زبان خودشان صحبت می کرد در حالی که ميان آنها غلامان ترک و رومی و صقلابی بودند. من از اين مطلب در شگفت بودم و با خود می گفتم : چطور می شود، اين مرد که در مدينه به دنيا آمده و تا وقتی که (پدرش ) ابوالحسن عليه السلام از دنيا رفت و نه او کسی را ديده و نه کسی او را ديده بود، (زبانهای اقوام مختلف را بداند؟) با خود در اين انديشه ها بودم که روزی امام عليه السلام رو به من کرد و فرمود: خدای بزرگ حجتش را از ساير مردم ممتاز ساخته و شناخت همه چيز را به او عطا کرده است و او با همه زبانها و اسباب و رويدادها آشناست و اگر چنين نبود بين حجت و ساير مردم تفاوتی نبود.(1117) از جمله به نقل از حسن بن ظريف آمده است که می گويد: دو مساءله در دلم گذشت خواستم نامه ای به محضر ابومحمّد عليه السلام بنويسم و آنها را بپرسم . اين بود که نامه ای نوشتم و پرسيدم وقتی که امام قائم عليه السلام قيام کند به چه چيز قضاوت می کند؟ و جايی که بين مردم قضاوت می کند، کجاست ؟ و می خواستم چيزی راجع به تب نوبه (تبی که هر چهار روز يک بار به سراغ آدم می آيد) بپرسم ، غفلت کردم . جواب نامه رسيد: حسن به ظريف ! راجع به قائم عليه السلام پرسيده بودی ، او وقتی قيام کند، مانند داوود عليه السلام به علم خويش قضاوت می کند و از بيّنه و دليل نمی پرسد و می خواستی راجع به تب نوبه بپرسی ؟ فراموش کردی ، در کاغذ بنويس (( ((يا نار کونی بردا و سلاما علی ابراهيم )) )) و آن را بر تب دار بياويز. پس من نوشتم و آويختم ، مريض بهبود يافت .(1118) از جمله به نقل از اسماعيل بن محم بن علی بن اسماعيل بن علی بن عبداللّه بن عباس آمده می گويد: سر راه ابومحمّد عليه السلام نشستم ، وقتی که خواست از کنار من عبور کند، عرض حاجت کردم ، و قسم خوردم حتی يک درهم و يا بيشتر ندارم و نهار و شام هم ندارم . می گويد: امام عليه السلام فرمود: آيا به خدا، قسم دروغ می خوری ؟ دويست دينار زير زمين پنهان کرده ای . البته اين سخن ، مانع ، بخشش تو نيست ! سپس رو کرد به غلامش فرمود: چقدر همراه تو است ؟ غلام صد دينار به من داد. آنگاه رو به من کرد و فرمود: از پولهايی که دفن کرده ای با همه نيازی که خواهی داشت ، محروم می مانی ! راست گفت ، وقتی که موجودی ام را خرج کرد و نياز مبرمی به آن وجه پيدا کردم و درهای روزی بر من بسته شد جايی که پولها را خاک کرده بودم باز کردم ، امّا پولها را نيافتم ، معلوم شد، پسرم جای آنها را فهميده از اين رو آنها را برداشته و فرار کرده است و چيزی به دست من نرسيد.(1119) از جمله به نقل از علی بن زيد بن علی بن حسين ، می گويد: من اسبی داشتم و به خاطر داشتن آن به خود می باليدم ، در همه جا صحبت از اسب من بود. روزی خدمت ابومحمّد عليه السلام رسيدم . پرسيد: اسبت چه شد؟ عرض کردم : اکنون من از آن پياده شدم جلو منزل شماست . فرمود: هنوز غروب نشده اگر دسترسی به مشتری داشتی او را عوض کن و تاءخير نينداز، در اين بين کسی وارد شد و سخن قطع شد و من با حالت تفکر و انديشه بلند شدم و به منزلم رفتم موضوع را به برادرم گفتم ، او گفت : من نمی دانم در اين باره چه بگويم . من هم نسبت به فروش آن به مردم بخل ورزيدم و از فروش خودداری کردم ، همين که نماز را در ثلث اول شب خوانديم ، اسطبل دار آمد و گفت : الا ن اسب تو هلاک شد، غمگين شدم و دانستم که منظور امام عليه السلام همين بود. پس از چند روزی خدمت آن حضرت رسيدم در حالی که با خود می گفتم : کاش امام مرکبی به جای اسبم می داد. همين که نشستم ، پيش از آن که چيز بگويم فرمود: آری ، مرکبی می دهيم . غلامش را صدا زد و فرمود: يابوی کميت مرا بياور. سپس فرمود: اين از اسب تو بهتر و راهوارتر است و عمر بيشتری خواهد کرد.(1120) از جمله ، همان احمد بن محمّد می گويد: وقتی که ابومحمّد عليه السلام نزد صالح بن وصيف زندانی بود، ماءموران عباسی بر او وارد شدند و گفتند: بر امام سخت بگير و گشايشی برای او قائل نشو. صالح در جواب ايشان گفت : با او چه کنم ، من دو تن از شرورترين مردانی را که پيدا کردم بر او گماردم ، هر دو در حد زيادی اهل عبادت و نماز و روزه شدند. سپس دستور داد تا آن دو موکل بر امام را حاضر کردند، به ايشان گفت : وای بر شما قضيه شما با اين مرد چيست ؟ گفتند: چه می گويی درباره مردی که در تمام روزها روزه دارد و تمام شب را نماز می خواند و هيچ حرفی نمی زند و جز عبادت هيچ کاری ندارد؟ و چون به ما می نگرد اعضای بيرون و درون ما می لرزد به طوری که از خود اختياری نداريم . وقتی که ماءموران عباسی اين حرفها را شنيدند با نااميدی برگشتند.(1121) از جمله به نقل از علی بن محمّد از گروهی از شيعيان آمده است که : ابومحمّد عليه السلام را به نحرير تسليم کردند، او بر امام عليه السلام سخت می گرفت و او را می آزرد. همسرش به او گفت : از خدا بترس ، براستی که تو می توانی چه کسی در خانه تو است ؟ شايستگی و عبادت آن حضرت را خاطر نشان کرد و به او گفت : به خدا سوگند که او را ميا درندگان می اندازم . سپس از خليفه اجازه گرفت . چون اجازه داد، آن حضرت را ميان درندگان انداخت هيچ ترديدی نداشتند که درندگان امام عليه السلام را می خورند، نگاه کردند تا ببينند چه می شود، ديدند امام عليه السلام به نماز ايستاده و درندگان اطراف او هستند، اين بود که دستور داد آن حضرت را از آن جا بيرون بياورند و به خانه اش برگردانند.(1122) مفيد - رحمه اللّه - می گويد: روايات در اين باره زياد است ، امّا مقداری که ما نوشتيم ، ما را (( - ان شاء اللّه - )) کفايت می کند. از دلايل حميری به نقل از محمّد بن عبداللّه روايت کرده ، می گويد: وقتی که سعيد ماءمور انتقال ابومحمّد عليه السلام به کوفه شد، ابوالهيثم خدمت عليه السلام نوشت : فدايت شوم ، خبری شنيده ايم که باعث نگرانی ما شده است . امام عليه السلام در پاسخ نوشت : سه روز بعد خبر گشايش به شما می رسد. روز سوم معتزّ به قتل رسيد. (1123) محمّد بن عبداللّه می گويد: پس از آن بيت المال ابوالحسن عليه السلام را به غارت بردند، وقتی که به امام عليه السلام خبر دادند، دستور داد در را ببندند. سپس اهل حرم و اعضای خانواده اش را طلبيد و رو به يکايک غارتگران کرد و فرمود: فلان چيز را به جای خودش برگردان - هر که هرچه برداشته بود، نام می برد - پس بی آن که چيزی از بين برود، تمام اموال را بازگرداندند.(1124) از جمله هارون بن مسلم می گويد: خدا به پسرم احمد پسری داد روز دوم ولادتش نامه ای خدمت امام ابومحمّد عليه السلام که در داخل سپاه بود، نوشتم و از آن حضرت خواستم تا نام و کنيه ای برای نوزاد تعيين کند. و من دوست داشتم که اسمش را جعفر و کنيه اش را ابوعبداللّه بگذارم . تا اين که بامداد روز هفتم فرستاده امام عليه السلام همراه نامه ای آمد که اسم نوزاد را جعفر و کنيه اش را ابوعبداللّه بگذار و برای من دعا کرده بود.(1125) از جمله به نقل از ابوهاشم جعفری ، می گويد: در محضر ابومحمّد عليه السلام بودم ناگاه جوانی خوش سيما وارد شد، با خود گفتم : اين کيست ؟ ابومحمّد عليه السلام رو به من کرد و فرمود: اين پسر امّ غانم صاحب تکه سنگی است که پدرانم آن را مهر زده اند، نزد من آمده تا من هم آن را مهر کنم (پس رو به آن جوان کرد و فرمود) آن سنگ را به من بده ، سنگ را درآورد، در آن جای صافی بود، امام با انگشتريش آن جا را مهر کرد و اثر مهر نمودار شد. نام آن جوان يمای ، مهجع بن سفيان بن علم بن امّ غانم يمانيه بود.(1126) از جمله به نقل از ابوهاشم جعفری می گويد: خدمت ابومحمّد عليه السلام وارد شدم ؛ می خواستم از آن حضرت بپرسم که برای تبرک از چه ماده ای يک انگشتر برای خودم بسازم ، نشستم و فراموش کردم که برای چه آمده ام ، سپس چون خداحافظی کردم و بلند شد، يک انگشتری به طرف من انداخت و فرمود: تو انگشتر نقره می خواستی و من انگشتری به تو دادم ، نگين و هزينه ساختن به نفع تو، گواريت باد ای ابوهاشم .(1127) امام عسکری عليه السلام با ابوهاشم و ديگران گفتگوها و بازگوييهايی از باطن ايشان دارد که در کتاب دلائل آمده است . ما از بيم به درازا کشيدن سخن آنها را نقل نکرديم . از جمله به نقل از عمر بن ابی مسلم ، می گويد: مردی به نام سميع مسمعی مرا زياد اذيت می کرد و آزار می داد، همسايه ديوار به ديوار من بود؛ نامه ای خدمت ابومحمّد عليه السلام نوشتم و درخواست کردم دعا بفرماييد تا از شرّ او خلاص شوم . جواب آمد که مژده باد تو را بزودی از شرّ او خلاص می شوی و خانه او را مالک خواهی شد. يک ماه بعد از دنيا رفت و من خانه او را خريدم و به برکت دعای امام آن را به منزل خود وصل کردم .(1128) از جمله به نقل از محمّد بن عبدالعزيز بلخی می گويد: يک روز صبح در شارع الغنم نشسته بودم ناگهان ديدم ابومحمّد عليه السلام از منزل بيرون آمده و می خواهد به دارالعامه برود. با خود گفتم : اگر فرياد بزنم و بگويم ای مردم ! اين مرد حجت خدا بر شماست ، او را بشناسيد! آيا مرا می کشند؟ همين که امام عليه السلام به من نزديک شد، با انگشت سبابه به دهانش اشاره کرد، يعنی ساکت باش ! و من هم شب آن حضرت را در خواب ديدم که می فرمود: اين عقيده را بايد کتمان کنی ، اگر نه کشته می شوی و برای حفظ جانت به خدا پناه ببر!(1129) از جمله از علی بن محمّد بن حسن نقل است که می گويد: هنگامی که خليفه به قصد ديدار حکومت از شهر بيرون رفت ، گروهی از شيعيان اهواز به سامراء آمدند و ما به قصد نظاره به ابومحمّد عليه السلام بيرون شديم و در حالی که آن حضرت همراه خليفه در حرکت بود، او را نگاه می کرديم ، بين دو ديوار نشسته بوديم و انتظار بازگشت امام عليه السلام را می کشيديم که برگشت ، وقتی که مقابل ما رسيد و نزديک شد، ايستاد و دستش را به سمت کلاهخودش دراز کرد آن را از سر برداشت و با دست نگه داشت و دست ديگرش را بر کشيد و به روی مردی از جمع ما لبخندی زد. آن مرد فوری گفت : گواهی می دهم که تو حجت و برگزيده خدايی ، گفتيم : ای مرد قضيه تو چيست ؟ گفت : من در امامت آن حضرت شک داشتم ، با خود گفتم : اگر وقتی که برگشت ، کلاهخود از سرش برداشت ، به امامتش معتقد می شوم .(1130) از جمله ، به نقل ابوالقاسم کاتب راشد نقل کرد، می گويد: مردی از علويان در زمان ابومحمّد عليه السلام به منظور افزايش درآمد از سامراء به جبل رفت . در حلوان مردی او را ديد، گفت : از کجا می آيی ؟ گفت : از سامراء. پرسيد: آيا دروازه و محلی چنين و چنان را می شناسی ؟ گفت : آری . پرسيد: آيا خبری از اخبار حسن بن علی عليه السلام در نزد تو است ؟ گفت : خير، گفت : پس چرا به جبل آمده ای ؟ گفت : برای افزايش درآمد. آن مرد گفت : بنابراين شما پنجاه دينار پيش من داری ، آن مبلغ را بگير و با من به سامراء برگرد تا مرا خدمت حسن بن علی عليه السلام برسانی . گفت : بسيار خوب . آن مرد پنجاه دينار را داد و مرد علوی با او به سامراء برگشت ، به سامراء که رسيدند از ابومحمّد عليه السلام اجازه ورود خواستند، اجازه فرمود، وارد شدند امام عليه السلام در صحن منزل نشسته بود، همين که به آن مرد جبلی نگاه کرد، فرمود: تو فلانی پسر فلانی هستی ؟ گفت : آری ، فرمود: پدرت به تو وصيت و سفارشی برای ما کرده و تو آمده ای آن را ادا کنی ، چهار هزار دينار همراه تو است ، آنها را بده . آن مرد گفت : آری ، آن مبلغ را داد سپس حضرت به مرد علوی نگاهی کرد و گفت : تو برای افزونی درآمد به جبل رفته بودی و اين مرد پنجاه دينار به تو داد و با او برگشتی ، ما هم پنجاه دينار به تو می دهيم و به او مرحمت کرد.(1131) از کتاب راوندی (1132) به نقل از احمد بن محمّد و او از جعفر بن شريف گرگانی نقل کرده ، می گويد: سالی به مکه می رفتم ، در سامراء بر ابومحمّد عليه السلام وارد شدم . شيعيان مقداری مال همراه من فرستاده بودند، خواستم از آن حضرت بپرسم که اين اموال را به چه کسی بدهم ، پيش از اين که چيزی بگويم ، فرمود: آنچه همراه داری به مبارک ، خادمم بده ! اموال را که دادم ، عرض کردم : شيعيان شما در گرگان به شما سلام می رسانند. فرمود: مگر شما بعد از اعمال حج بر نمی گردی ؟ عرض کردم : چرا بر می گردم . فرمود: تو تا صد و نود روز ديگر به گرگان می رسی . و روز جمعه سه شب از ربيع الثانی گذشته ، صبح زود وارد گرگان خواهی شد به آنها بگو که من آخر همان روز نزد ايشان می آيم . برو به سلامت که خدا تو را با آنچه داری سالم می دارد تا بر خانواده و فرزندانت وارد شوی به پسرت شريف خداوند پسری خواهد داد، اسمش را صلت بگذار که بزرگ خواهد شد و از دوستان ما می گردد. عرض کردم : يابن رسول اللّه ، ابراهيم بن اسماعيل گرگانی ، از شيعيان شما، نزد دوستداران شما بسيار معروف است ، ساليانه بيش از صد هزار درهم از مالش را به آنها می دهد و يکی از کسانی است که غرق در نعمتهای الهی است . فرمود: خداوند به ابواسحاق ابراهيم بن اسماعيل در برابر اين عملش نسبت به شيعيان پاداش دهد و گناهانش را ببخشايد و پسری سالم نصيب او گرداند، تا حق را بگويد. جعفر بن شريف ! به او بگو: حسن بن علی می گويد: اسم پسرت را احمد بگذار. می گويد: از نزد امام عليه السلام بيرون آمدم ، به مکه رفتم و خداوند مرا به سلامت داشت تا اين که روز جمعه اول ماه ربيع الثانی ، همان طور که امام عليه السلام فرموده بود، صبح زود به گرگان رسيدم ، دوستان می آمدند و خوشامد می گفتند، به ايشان اطلاع دادم که امام عليه السلام وعده داده است آخر امروز نزد شما خواهد آمد. نيازمنديها و مسائل و حوايجتان را آماده سازيد. وقتی که نماز ظهر و عصر را خواندند، همگی در منزل من جمع شدند. به خدا قسم که ديگر چيزی نفهميديم مگر اين که ابومحمّد عليه السلام آمد و وارد شد، همگی جمع بوديم ، اول او به ما سلام داد، ما هم جلو رفتيم و دست آن حضرت را بوسيديم ، سپس فرمود: من به جعفر بن شريف وعده داده بودم که آخر امروز نزد شما بيايم . نماز ظهر و عصر را در سامراء خواندم و نزد شما آمدم تا با شما تجديد عهد کنم و هم اکنون آمده ام ، شما تمام مسائل و حوايجتان را مطرح کنيد. نخستين کسی که مساءله ای مطرح کرد، نضربن جابر بود، عرض کرد: يابن رسول اللّه ! پسرم جابر چشمش نابينا شده ، از خدا بخواهيد تا بينايی او را برگرداند. فرمود: او را بياور! او را آورد. امام عليه السلام دست مبارک به چشم او کشيد، بينائی اش را باز يافت . سپس يکی پس از ديگری آمدند و حوايجشان را خواستند و امام عليه السلام به تمام خواسته های آنها پاسخ داد تا همه درخواستهای پايان گرفت و برای ايشان دعای خير کرد و همان رو برگشت . از جمله به نقل از علی بن زيد بن علی بن حسين بن زيد بن علی آورده است که می گويد: ابومحمّد عليه السلام را از دارالعامه تا منزلش همراهی کردم همين که وارد منزل شد و من خواستم برگردم ، فرمود: توقف کن ! وارد شد و به من هم اجازه داد، وارد شدم ، پس صد دينار به من داد و فرمود: با اين مبلغ کنيزی بخر که فلان کنيزت مرد! در حالی که من تازه از خانه بيرون آمده بودم ، به منزلم برگشتم ، غلام گفت : الساعه فلان کنيز مرد. پرسيد: چه حال داشت ؟ گفت : آبی نوشيد، در گلويش گير کرد و مرد.(1133) از جمله به نقل از علی بن زيد می گويد: پسرم احمد مريض شد، نامه ای خدمت ابومحمّد عليه السلام نوشتم و تقاضای دعا کردم . دستخط امام عليه السلام رسيد: مگر علی بن زيد نمی داند که هر اجلی مقدر است ؟ چيزی نگذشت که پسرم از دنيا رفت .(1134) از جمله به نقل از محمودی می گويد: به محضر ابومحمّد عليه السلام نامه ای نوشتم و تقاضا کردم که دعا کنند تا خداوند فرزندی نصيبم کند. در پاسخ نوشتند که خداوند هم فرزندی به تو مرحمت خواهد کرد و هم اجری و مزدی ، پس خداوند پسری به من داد ولی مرد.(1135) از جمله به نقل از عمر بن محمّد بن زياد صيمری می گويد: بر ابومحمّد احمد بن عبداللّه بن طاهر وارد شدم در حالی که نوشته ابومحمّد عليه السلام مقابل او بود و در آن نامه آمده بود: من خدا را به مبارزه با اين طاغوت يعنی مستعين خواندم و خداوند بعد از سه روز او را مو اخذه می کند. همين که روز سوم فرا رسيد، مستعين برکنار شد و بر سرش آمد آن چه آمد.(1136) از جمله از قول يحيی بن مرزبان نقيب که اهل بخشش و نيکی بود و سيمای نيکو داشت ، روايت کرده است و گفت پسر عمويی داشتم که با من در امر امامت و اعتقاد به امامت ابومحمّد عليه السلام و ديگر امامان ، مخالفت می کرد، با خود گفتم : چيزی به امام نمی گويم تا خود علامتی ببينم . برای کاری به محل عساکر رفتم ، ديدم ابومحمّد عليه السلام می آيد، از روی سرگردانی با خود گفتم : اگر دستش را به طرف سرش دراز کرد و سرش را برهنه کرد و بعد به من نگاهی کرد و به حال اول برگرداند، به امامت آن حضرت معتقد می شوم ، همين که به مقابل من رسيد، دستش را به طرف سر دراز کرد و سر را برهنه ساخت ، سپس نگاه تندی به من کرد، آنگاه فرمود: يحيی ! پسر عمويت که با تو در امر امامت اختلاف داشت چه کرد؟ گفتم : او را در حال خوبی پشت سر گذاشتم ، فرمود: با او مخالفت نکن و رفت .(1137) از جمله راوندی از همان يحيی بن مرزبان نقل کرده که (1138) می گويد: از پسر عمويم ده هزار درهم طلب داشتم به ابومحمّد عليه السلام نامه ای نوشتم و تقاضا کردم برای او دعا کنند. امام عليه السلام در پاسخ نوشت : او مال تو را به تو بر می گرداند ولی بعد از جمعه می ميرد. يحيی می گويد: پسر عمويم مال مرا پس داد. به او گفتم : تو که آن را نمی دادی ، پس چه شد که تصميمت عوض شد؟ ابومحمّد عليه السلام را در خواب ديدم فرمود: اجلت نزديک است ، مال پسر عمويت را باز گردان . از جمله به نقل از علی بن حسين بن سابور، می گويد: در زمان ابوالحسن آخر (امام هادی عليه السلام ) در سامراء قحطی شد، متوکل دستور داد برای طلب باران مردم از شهر بيرون روند. سه روز متوالی بيرون می رفتند و طلب باران می کردند و دعا می خواندند ولی باران نمی آمد. تا اين که جاثليق (پيشوای نصاری ) در روز چهارم به صحراء رفت نصاری و رهبانها نيز همراهش بودند و در آن ميان راهبی بود که چون دست به طرف آسمان دراز کرد، آسمان بشدت باريدن گرفت ، و روز دوم نيز نصاری به صحرا آمدند و باران شديد از آسمان سرازير شد. بيشتر مردم را شک برداشت و در شگفت شدند و متمايل به دين نصرانيت شدند. متوکل کسی را خدمت امام حسن عسکری عليه السلام که در زندان بود فرستاد و آن حضرت را از زندان بيرون آورد و گفت : خودت را به امت جدت برسان که هلاک شدند. امام عليه السلام فرمود: من فردا از شهر خارج می شوم و (( ان شاء اللّه )) ، شک و ترديد را از بين می برم . جاثليق در روز سوم همراه رهبانان از شهر بيرون شد و امام حسن عليه السلام نيز با جمعی از اصحابش از سويی در آمدند. همين که چشم آن حضرت به آن راهب افتاد که دست به طرف آسمان بلند کرده است به يکی از غلامانش دستور داد تا دست راست او را بگيرد و آنچه بين انگشتان اوست در آورد. غلام دستور امام عليه السلام آن را به دست گرفت و رو به آن نصرانی کرد و فرمود: حالا طلب باران کن . او طلب باران کرد. و در حالی که آسمان ابری بود، ابرها از بين رفت و شعاع آفتاب تابيدن گرفت متوکل پرسيد: يا ابا محمّد اين استخوان چيست ؟ امام عليه السلام فرمود: اين مرد از کنار قبر يکی از پيامبران گذر کرده و اين استخوان به دستش افتاده است . ممکن نيست استخوان پيامبری را روی دست بگيرند، و از آسمان رگبار باران نبارد!(1139) از (( اعلام ع(( طبرسی نقل کرده است که ابوهاشم داوود بن قاسم گفت : من در زندان معروف به زندان حسيس در کوشک احمر (1140) همراه حسين بن محمّد عقيقی و محمّد بن ابراهيم عمری و فلانی و فلانی زندانی بودم که ناگهان ابومحمّد حسن بن علی عليه السلام و برادرش جعفر بر ما وارد شدند. ما اطراف آن حضرت جمع شديم ، زندانبان آن حضرت صالح بن وصيف بود و همراه ما در زندان مردی از سرکشان سپاهی بود که می گفت : من علوی هستم ! پس ابومحمّد عليه السلام توجهی کرد و فرمود: اگر نبود آن مرد سپاهی که در ميان شماست ولی از شما نيست هر آينه می گفتم که چه وقت شما آزاد می شويد - اشاره به آن سپاهی کرد که بيرون شود - آن مرد بيرون رفت . ابومحمّد عليه السلام فرمود: اين مرد از شما نيست ، از او بپرهيزيد که ميان جامه اش نامه ای دارد که آن را به متوکل نوشته است و حرفهايی که شما درباره او می گوييد گزارش کرده است . يکی از آنها بلند شد، جامه های مرد سپاهی را بازرسی کرد، نوشته را پيدا کرد که در آن ، همه ما را خطرناک نام برده بود، امام حسن عليه السلام روزها روزه می گرفت ، وقت افطار ما هم از غذايی که غلام آن حضرت در عطر دانی مهر شده می آورد، با آن حضرت می خورديم ، بعدها من هم با او روزه می گرفتم ، روزی ضعف کردم و در اتاق ديگری با نان خشکی روزه ام را افطار کردم به خدا قسم که هيچ کس نفهميد، سپس آمدم خدمت امام عليه السلام نشستم ، رو به غلامش کرد فرمود: برای ابوهاشم غذا بيار چون او روزه ندارد. من لبخندی زدم ، فرمود: ابوهاشم چرا می خندی ؟ اگر می خواهی قوت پيدا کنی گوشت بخور، نان خشک که قوت ندارد. عرض کردم : خدا و پيامبرش و شما راستگوييد. سپس به من فرمود: سه روز، روزه نگير زيرا قوصلی اللّه عليه و اله بر نمی گردد و روزه آن را در کمتر از سه روز در هم می شکند. همين که آن روز فرا رسيد؛ روزی که خداوند خواسته بود آزاد شود، غلام حضرت آمد و می گفت : سرورم غذای افطارتان را بياورم ؟ فرمود: بياور، و من گمان نمی کردم که ما از آن غذا بخوريم . غلام هنگام ظهر غذا را آورد و امام عليه السلام را در حالی که روزه دار بود موقع عصر آزاد کردند. فرمود: غذا را بخوريد، گوارايتان باد.
--------------------------------------------------------------------------------
پاورقی ها : 1105- (( مطالب السو ول ، )) ص 88. 1106- (( اعلام الوری )) ، ص 349. 1107- ارشاد مفيد، ص 317. 1108- همان ماءخذ ص 318 تا 320. 1109- همان ماءخذ، ص 318 تا 320. 1110- همان ماءخذ، ص 321. 1111- همان ماءخذ، همان ص . 1112- ارشاد مفيد، ص 323 و (( کشف الغمه )) ، ص 303. 1113- ارشاد مفيد، ص 323، (( و کشف الغمه ، )) ص 303. 1114- همان ماءخذ، همان ص . 1115- ارشاد مفيد، ص 322 و (( کشف الغمه ، )) ص 303. 1116- ارشاد ص 322 و 323 و (( کشف الغمه )) ص 305 و 306. 1117- همان مآخذ، همان ص . 1118- همان مآخذ، همان ص . 1119- ارشاد، ص 323. 1120- (( کشف الغمه )) ، ص 305. 1121- ارشاد، ص 324؛ (( کشف الغمه )) ، ص 305 و 306. 1122- همان مآخذ، همان ص . 1123- در (( کشف الغمه )) افزوده است : (( گفت : پسر بچه اش گم شد هر چه گشتند، نيافتند، وقتی که خبر دادند فرمود: (( او را از حوض منزل بجويند)) وقتی که رفتند ديدند داخل حوض منزل مرده است . 1124- (( کشف الغمه )) ، ص 305. 1125- (( کشف الغمه )) ، ص 305. 1126- همان ماءخذ، ص 305 و 306. 1127- همان ماءخذ، ص 306 و 307. 1128- همان ماءخذ، ص 306 و 307. 1129- همان ماءخذ، ص 307 و 308. 1130- همان ماءخذ، همان ص . 1131- همان ماءخذ، همان ص . 1132- (( خرائج و جرائح ، ص 213؛ و (( کشف الغمه )) ص 308. 1133- خرائج ص 214 و 215 و (( کشف الغمه )) ص 308 و 309 به نقل از خرائج ، ليکن بعضی از اينها در خرائج چاپی نيست . 1134- خرائج ص 214 و 215 و (( کشف الغمه )) ص 308 و 309 به نقل از خرائج ، ليکن بعضی از اينها در خرائج چاپی نيست . 1135- خرائج ص 214 و 215 و (( کشف الغمه )) ص 308 و 309 به نقل از خرائج ، ليکن بعضی از اينها در خرائج چاپی نيست . 1136- همان مآخذ، همان ص . به نقل از خرائج . 1137- همان مآخذ، همان ص . 1138- ظاهرا اين داستان از يحيی بن مرزبان است ولی در (( کشف الغمه )) ص 309 از ابی فرات آمده است : پسر عمويی داشتم ... تا آخر و احتمال اين که ابوفرات کنيه يحيی باشد، بعيد است و من نصّی در اين باره نيافتم . 1139- (( کشف الغمه )) ص 309 و در خرائج ص 214. 1140- در (( اعلام )) طبرسی ص 354 چنين آمده است : (( معروف به زندان صالح بن وصيف احمر)) ولی در (( کشف الغمه )) ص 310 همين طور است که در متن اين کتاب آمده با اين تفاوت که به جای حسيس ، حبيس نوشته شده است .
راه روشن (ترجمه محجه البيضاء) ج 4 -ص 378