ملا محسن فيض کاشانی
ابن طلحه می گويد: (996) سخن درباره اميرالمو منين علی و زين العابدين علی گذشت و اينک سخن درباره سومين علی يعنی علی الرضا عليه السلام است و هر که به دقت بنگرد براستی او را وارث ايشان می يابد و حکم می کند که وی سومين علی (997) است . ايمان و مقام و منزلتش والا و توانمندی وی گسترده و يارانش فراوان و برهانش هويدا و آشکار است تا آن جا که ماءمون خليفه عباسی او را از خواص خود قرار داد و در مملکت خويش شريک ساخت و امر جانشينی خويش را به او واگذارد و دخترش را به همسری او درآورد. مناقبش والا و صفات شريفش برجسته و بخشندگی اش چون حاتم و طبيعتش چون اخزم (جد حاتم ) و اخلاقش عربی و نفس شريفش هاشمی و خصلت بزرگواری اش چون پيامبر صلی اللّه عليه و اله بود، چنان که هر چه از فضايلش بشمارند او از آن برتر و هر مقدار از مناقبش ياد کنند، وی از آن بلند مرتبه تر است . می گويد: امّا القاب آن حضرت : رضا، صابر، رضی ، وفی ، و مشهورتر از همه رضاست . امّا مناقب و صفاتش ؛ خداوند برخی از آنها را به او اختصاص داده تا به علوّ مقام و ارجمندی اش گواهی دهند.
ابن طلحه بخشی از کرامات آن حضرت را بيان کرده که (( ان شاء اللّه )) ما بعضی از آنها را نقل خواهيم کرد.
شيخ مفيد - رحمه اللّه - از يزيد بن سليط ضمن حديثی طولانی از ابوابراهيم امام کاظم عليه السلام نقل کرده است که در همان سال رحلتش فرمود: ((من امسال از دنيا می روم و امر ولايت به پسرم علی همنام دو علی می رسد؛ امّا علی اول ، علی بن ابی طالب عليه السلام و علی ديگر، علی بن حسين عليه السلام است ، علم و حلم ، نصرت و محبت ، ورع و ديانت اولی و محنت پذيری وصبر بر شدايد دومی را به او داده اند.(998)
علی بن عيسی اربلی - رحمه اللّه - در فصلی که بخشی از خصايص و مناقب و اخلاق کريمه امام رضا عليه السلام را نقل کرده ، (999) به نقل از ابراهيم بن عباس می گويد: من هرگز نديدم که چيزی را از امام رضا عليه السلام بپرسند و او نداند و در روزگاران تا زمان او کسی را داناتر از او سراغ ندارم ، ماءمون درباره هر چيزی به عنوان آزمون از او می پرسيد و او پاسخ می داد در حالی که تمام سخن و پاسخ و استشهاد وی برگرفته از قرآن مجيد بود. هر سه روز يک مرتبه قرآن را ختم می کرد و می فرمود: ((اگر بخواهم کمتر از سه روز ختم کنم . می توانم ولی من هرگز بر آيه ای نمی گذرم مگر اينکه درباره آن می انديشم و درباره شاءن نزولش فکر می کنم .))
از جمله می گويد: کسی را برتر از ابوالحسن الرضا عليه السلام نديدم (وصف کسی را برتر از او) نشنيده ام ، از او چيزها ديده ام که از هيچ کس نديده ام ؛ هرگز نديدم در سخن گفتن کلمه ای رنجش آور به کسی بگويد يا سخن کسی را پيش از آنکه از گفتار خويش فارغ شود قطع کند و يا حاجت کسی را در صورت توانايی بر اجابت آن ، رد کند و هرگز نديدم پاهايش را نزد همنشينی دراز کند و در حضور کسی تکيه دهد، و نديدم کسی از خادمان و غلامانش را دشنام گويد و نديدم که آب دهان بيندازد و نديدم که با صدای بلند بخندد بلکه همواره خنده اش به صورت بلند بود و چون خلوت می کرد و سفره گسترده می شد، نوکران و غلامانش را حتی دربانان و پرده دار را بر سر سفره می نشاند. شب هنگام ، کم خواب و بيشتر روزها روزه دار بود. در هر ماه سه روز، روزه اش ترک نمی شد. کار خير بسيار می کرد و صدقه نهانی بسيار می داد که بيشتر آن در شبهای تاريک بود. بنابراين هر که گمان کند نظير او در فضيلت ديده است ، باور نکن .(1000)
از محمّد بن عباد نقل کرده ، می گويد: حضرت رضا عليه السلام تابستان روی حصير و زمستان روی پلاس می نشست ، تن پوشش جامه ای خشن بود امّا در حضور مردم با لباس آراسته ظاهر می شد.(1001)
از اباصلت ، عبدالسلام بن صالح هروی نقل کرده که می گويد: من داناتر از علی بن موسی الرضا عليه السلام را نديدم و هيچ عالمی هم او را نديده مگر اين که مانند من درباره او گواهی داده است . ماءمون گروهی از دانشمندان اديان و فقهای شريعت و متکلمان را در چندين مجلس با آن حضرت رو به رو کرد و آن حضرت سرانجام بر همه غالب شد تا آنجا که کسی از ايشان نماند مگر آن که به فضل آن وجود گرامی اقرار کرد و به ناچيزی خويش اعتراف نمود. من از آن حضرت شنيدم که می گفت : ((در روضه پيامبر صلی اللّه عليه و اله می نشستم در حالی که بسياری از علمای مدينه در آن جا بودند. وقتی که يکی از آنها از حل مساءله ای فرو می ماند همگی به من اشاره می کردند و مسائل را نزد من می فرستادند و من جواب می دادم .))(1002)
ابوالصلت می گويد: محمّد بن اسحاق بن موسی از قول پدرش نقل می کند که موسی بن جعفر عليه السلام به پسرش می گفت : ((اين برادر شما علی بن موسی عالم آل محمّد صلی اللّه عليه و اله است ، مسائل دينتان را از او بپرسيد و آنچه را که می گويد حفظ کنيد زيرا من از پدرم جعفر بن محمّد عليه السلام شنيدم که به من فرمود: عالم آل محمّد صلی اللّه عليه و اله در صلب تو است ، کاش من او را درک می کردم که او همنام اميرالمو منين عليه السلام است )).(1003)
از محمّد بن يحيی فارسی نقل شده که : روزی ابونواس امام رضا عليه السلام را ديد که سوار بر استر از نزد ماءمون می آمد، به آن حضرت نزديک شد و سلام داد و گفت : يابن رسول اللّه ، من اشعاری درباره شما گفته ام ، مايلم که شما آنها را از زبان من بشنويد. فرمود: بخوان ! ابونواس شروع به خواندن کرد. امام رضا عليه السلام فرمود: تو اشعاری گفته ای که پيش از تو کسی نظير آنها را نگفته است ، غلامش را صد زد و فرمود: ((آيا چيزی از مخارجمان موجود است ؟ عرض کرد: سيصد دينار موجود است . فرمود: آنها را به ابونواس بده . سپس فرمود: شايد اين مبلغ کم باشد اين استر را هم به او بده .))(1004)
از ابوالصلت هروی نقل است که امام رضا عليه السلام با همه مردم به زبان خودشان سخن می گفت و به خدا سوگند که فصيحترين و داناترين مردم به تمام زبانها و لهجه ها بود. روزی به آن حضرت گفتم : يابن رسول اللّه من از اين که شما اين همه زبانهای مختلف را می دانيد در شگفتم . فرمود: ((ای اباصلت من حجت خدايم بر خلق و نمی شود که خداوند حجتی را بر قومی بفرستد و او زبان آن قوم را نداند. آيا اين سخن اميرالمو منين علی عليه السلام را نشنيده ای که فرمود: ((ما را فصل الخطاب داده اند)) و آيا فصل الخطاب چيزی جز دانستن زبانهای مختلف است .))(1005)
و از امام رضا عليه السلام نقل شده است که مردی از اهل خراسان به آن حضرت گفت : يابن رسول اللّه ، رسول خدا را در خواب ديدم ، به من فرمود: چگونه خواهيد بود وقتی که در سرزمين شما پاره تن من دفن شود و امانت من به شما سپرده شده تا آن را حفظ کنيد و قطعه ای از جسم من در خاک شما پنهان شود؟ امام رضا عليه السلام فرمود: ((منم آن مدفون در سرزمين شما و منم پاره تن پيامبرتان و منم آن امانت و آن قطعه بدن ، بدانيد که هرکس مرا زيارت کند در حالی که به آنچه خدای تعالی از حقوق و طاعت من واجب کرده است معرفت داشته باشد، من و پدرانم روز قيامت شفيع او خواهيم بود و هرکه را ما شفاعت کنيم نجات يافته است هر چند که بمانند گناه جن و انس داشته باشد، پدرم به نقل از جدم و او از قول پدرش نقل کرده که رسول خدا صلی اللّه عليه و اله فرمود: هر که مرا در خواب ببيند، به حق مرا ديده است زيرا که شيطان نمی تواند به صورت من و کسی از اوصيای من و احدی از شيعيان ايشان در آيد و براستی که رو يای صادقه يک جزء از هفتاد جزء نبوت است )).(1006)
امّا رواياتی که از آن حضرت در علوم مختلف و انواع حکمت نقل شده و اخبار جمع شده و پراکنده و احسان آن حضرت با اهل ملل و مناظرات مشهورش ، بيش از حد شمار است .
علی بن عيسی اربلی - رحمه اللّه - گويد: (1007) اين کتاب (( (عيون اخبار الرضا عليه السلام ) )) مشتمل بر مطالب کمياب و برجسته ، بهتر از رشته های گلوبند آويخته بر گردن دوشيزگان بکر، هرکه می خواهد چشمش در باغستان آن کتاب سير کند و تشنگيش را از زلال آبگيرهايش سيرآب نمايد و از شگفتيها و فنون و بوستانها و چشمه سارانش بهره گيرد من او را راهنمايی کردم و انديشه اش را بدان سمت هدايت نمودم ، چيزی افزون بر محتوای آن نتوان يافت که سخن جامع را بخوبی بيان کرده است .
فصل :
امّا کرامات آن حضرت ، از جمله مواردی که ابن طلحه (1008) نقل کرده ، اين است که چون ماءمون امام را به وليعهدی خود برگزيد و خلافت پس از خود را به آن حضرت واگذارد، اطرافيان ماءمون از اين عمل ناخشنود گشتند و ترسيدند که خلافت از خاندان عباس بيرون شود و به بنی فاطمه اعاده گردد از اين رو نسبت به امام رضا عليه السلام بسيار بدبين گشتند. در آن هنگام عادت چنان بود که هرگاه حضرت رضا عليه السلام بر ماءمون وارد می شد از اطرافيان ماءمون ، هر که داخل تالار بود به حضرت سلام می دادند و پرده بر می گرفتند تا امام عليه السلام وارد شود، امّا چون نفرت آنان نسبت به آن حضرت بالا گرفت ، به يکديگر سفارش کردند و گفتند: هر وقت امام رضا عليه السلام آمد و خواست بر خليفه وارد شود، رو برگردانيد و پرده را برنگيريد. همگان در اين باره هم پيمان شدند. در آن اوان روزی که همه نشسته بودند، ناگهان امام رضا عليه السلام مطابق معمول به مجلس خليفه وارد شد، آنان خودداری نتوانستند و بی اختيار سلام دادند و پرده را بر گرفتند. پس از آن آنها يکديگر را ملامت کردند که چرا بر خلاف توافقی که کرده بودند، عمل کردند. گفتند: نوبت آينده وقتی که آمد، پرده را بر نمی داريم ، چون نوبت ديگر فرا رسيد و امام عليه السلام به مجلس آمد، از جا بلند شدند، سلام دادند ولی همچنان ايستادند و پرده را بر نداشتند. از اين رو خداوند تند بادی را فرستاد که به پرده وزيد و بيشتر از هر روز آن را بلند کرد و پس از ورود امام عليه السلام از وزيدن ايستاد و پرده به حال اول برگشت و چون امام خواست بيرون شد دوباره وزيدن گرفت و پرده را بلند کرد، امام عليه السلام که بيرون شد، باز ايستاد دوباره پرده به جای خود برگشت . پس از رجعت امام عليه السلام ، مخالفان رو به يکديگر کردند و گفتند: ديديد چه شد؟ گفتند: آری . آنگاه به يکديگر گفتند: دوستان ! اين مرد در نزد خدا مقامی والا دارد و خداوند را به او عنايتی است . مگر نديديد که چون شما پرده را بر نگرفتيد خداوند باد را فرستاد و برای برگرفتن پرده ، باد را مسخّر او کرد، همچنان که برای سليمان عليه السلام مسخر کرده بود. بنابراين در خدمت او باشيد که به نفع شماست . اين بود که به حال اول برگشتند و بر حسن عقيده شان نسبت به آن حضرت افزوده شد.
از جمله وقتی که امام رضا عليه السلام در خراسان بود زنی به نام زينب مدعی شد که عليه و از دودمان فاطمه عليهاالسلام است و به مردم خراسان به خاطر نسبش فخر فروشی می کرد. امام رضا عليه السلام جريان را شنيد و چون نسبت ادعايی او را قبول نداشت . آن زن را به نزد خود طلبيد و نسبت او را رد کرد و فرمود: اين زن دروغ می گويد. آن زن (جسارت ورزيد) و نسبت سفاهت به حضرت داد و گفت : همان طور که نسب مرا رد کردی من هم در نسبت شما ايراد دارم ، امام عليه السلام را غيرت علوی تکان داد و موضوع را به حاکم خراسان ارجاع فرمود - حاکم خراسان جای وسيعی داشت به نام (( ((برکة السباع )) )) که در آن جا درندگان را به زنجير بسته بودند برای مجازات مفسدان نگهداری می کردند. - امام رضا عليه السلام آن زن را نزد حاکم خراسان آورد و فرمود: اين زن بر علی و فاطمه عليهاالسلام دروغ بسته است ، از نسل ايشان نيست (ليکن خود را به ايشان منسوب می دارد)، اگر کسی براستی پاره تن فاطمه و علی عليه السلام باشد گوشتش بر درندگان حرام است ، اين زن را به (( برکة السباع عليه السلام بيندازيد، اگر راست گفته باشد درندگان به او نزديک نخواهند شد و اگر دروغ گفته باشد او را می درند. وقتی زن اين سخن را از امام عليه السلام شنيد، گفت : تو خود اگر راست می گويی که به تو نزديک نمی شوند و تو را نمی درند به آن جا وارد شو! امام عليه السلام بی آنکه چيزی در پاسخ آن زن بگويد از جای خود برخاست حاکم گفت : به کجا می رويد؟ فرمود به (( برکة السّباع )) به خدا سوگند که بايد وارد آنجا شوم ، حاکم و مردم و اطرافيان حاکم برخاستند و آمدند و در (( برکة السّباع )) را باز کردند. امام رضا عليه السلام به آن جايگاه وارد شد در حالی که مردم از بالای برکه ، نگاه می کردند، همين که امام ميان درندگان قرار گرفت همگی روی دمها بر زمين نشستند، امام عليه السلام به سمت يکی يکی آنها می آمد و به سر و صورت و پشت آنها دست می کشيد و آن درنده کرنش می کرد تا همگی را دست کشيد، سپس در مقابل چشم ناظران بيرون آمد. بعد به حاکم گفت : اکنون اين زن را که بر علی و فاطمه عليهاالسلام دروغ بسته است ، وارد (( برکة السّباع )) کن تا مطلب روشن شود. آن زن خودداری کرد ولی حاکم او را مجبور کرد و به ماءمورانش دستور داد تا او را در برکه انداختند. به مجرد اين که درندگان او را ديدند به سمت او جستند و او را دريدند. نام آن زن در خراسان به زينب دروغگو مشهور شد و داستانش در آن ديار بر سر زبانها افتاد.(1009)
از جمله داستان دعبل بن علی خزاعی شاعر بود. دعبل می گويد: چون قصيده ((مدارس آيات )) را سرودم ، آهنگ ابوالحسن علی بن موسی الرضا عليه السلام را کردم که در خراسان وليعهد ماءمون در امر خلافت بود. وقتی که وارد آن ديار شدم و به خدمت آن حضرت رسيدم و قصيده را خواندم . آن را مورد تحسين قرار داده به من فرمود: اين اشعار را تا من دستور نداده ام بر کسی نخوان . خبر من به خليفه ماءمون رسيد، مرا احضار کرد و از من پرسيد سپس گفت : دعبل ! قصيده (( ((مدارس آيات خلت من تلاوة )) )) را برايم بخوان . گفتم : به خاطر ندارم يا اميرالمو منين گفت : ای غلام ، ابوالحسن علی بن موسی الرضا عليه السلام را حاضر کن ! می گويد: ساعتی نگذشته بود که امام عليه السلام حضور يافت . ماءمون گفت : يا اباالحسن ! من از دعبل خواستم تا ((مدارس آيات )) را برايم بخواند، گفت : به خاطر ندارم ، امام رضا عليه السلام رو به من کرد و فرمود: دعبل برای اميرالمو منين بخوان . شروع به خواندن کردم و ماءمون تحسين کرد و دستور داد پنجاه هزار درهم به من دادند و حدود اين مبلغ را نيز امام رضا عليه السلام فرمان داد. عرض کردم : مولای من چه خوب بود که مقداری از جامه تان را به من می داديد تا کفنم باشد! فرمود: بسيار خوب ، آنگاه پيراهنی به من لطف کرد که کهنه بود با يک حوله نازک و فرمود: اين را نگه دار که باعث حفظ تو می شود.
سپس ذوالرياستين ابوالعباس فضل بن سهل وزير ماءمون به من جايزه ای داد و مرا بر اسبی زرد رنگ و خراسانی سوار کرد. و در يک روز بارانی که بر آن اسب را می سپردم بالاپوش بارانی و کلاه خزی را که پوشيده بود به من بخشيد و برای خود بارانی جديدی خواست و پوشيد و گفت : از اين جهت شما را مقدم داشتم و جامه تنم را به تو بخشيدم که اين بهترين بارانی بود. دعبل می گويد: آن را به هشتاد دينار فروختم با وجود آن دلم از فروش آن ناراضی بود. پس از چندی دوباره به عراق برگشتم ، در بين راه گروهی از راهزنان سر راه بر ما گرفتند در حالی که آن روز هم باران می باريد. من ماندم با يک پيراهن کهنه و از خسارتی که بر من وارد شده بود متاءسف بودم و بيش از هر چيزی برای آن پيراهن و حوله تاءسف می خوردم و به سخن مولايم امام رضا عليه السلام می انديشيدم که ناگهان يکی از راهزنان را ديدم ، سوار بر اسب زردی که ذوالرياستين به من داده بود نزديک من ايستاده و در حالی که آن بارانی را به تن داشت منتظر بود تا افرادش جمع شوند و در آن حال ابياتی از قصيده (( ((مدارس آيات خلت من تلاوة )) )) را می خواند و گريه می کرد. چون من اين حال را ديدم از اين که دزدی از مردم بيابانی اظهار تشيع می کند متعجب شدم ، آنگاه طمع در آن پيراهن و حوله بستم و گفتم : سرورم ، اين قصيده ای که می خوانيد، از کيست ؟ گفت : وای بر تو، به تو چه مربوط که مال کيست ؟ گفتم : علتی دارد که خواهم گفت . گفت : اين قصيده مشهورتر از آن است که صاحب آن را نشناسی . گفتم : صاحب آن کيست ؟ گفت : دعبل بن علی خزاعی شاعر آل محمّد که خداوند او را جزای خير دهد! گفتم : سرورم من دعبل ام و اين قصيده از من است . گفت : وای بر تو چه می گويی ؟! گفتم : قضيه روشن تر از اينهاست . کسی را نزد اهل کاروان فرستاد و گروهی را احضار و راجع به من از آنها پرس و جو کرد. همگی گفتند: اين دعبل بن علی خزاعی است . گفت : از تمام اموالی که از کاروان گرفته ايم ، از يک سيخ تا ارزشمندترين مالها، از همه به احترام تو دست برداشتم . سپس يارانش را صدا زد و به آنها دستور داد، هر کس چيزی گرفته است باز پس دهد. تمام اموال مردم را پس دادند و اموال من نيز، همه به من برگشت . آنگاه تا جای امنی ما را بدرقه کرد و به اين ترتيب به برکت آن پيراهن و حوله من و کاروان محفوظ مانديم . ببين اين منقبت چقدر ارزنده و والاست .(1010)
از جمله داستانی است که از هرثمة بن اعين (وی در خدمت خليفه به سر می برد با وجود اين ، دوستدار اهل بيت عليهم السلام بود امّا تا آخر هم خودداری می کرد و نمی گفت که من از شيعيان ايشان هستم و به مصالح امام رضا عليه السلام عمل می نمود و در اختيار آن حضرت بود و برای تقرب به خدا خدمت می کرد) نقل شده که می گويد روزی مولايم امام رضا عليه السلام مرا طلبيد و فرمود: هرثمه ! من جريانی را به عنوان يک راز به تو می گويم مبادا تا من زنده ام به کسی اظهار کنی . اگر زمان حيات من به کسی اظهار کنی ، در پيشگاه خدا من خصم تو خواهم بود. عهد بستم تا وقتی که اجازه ندهد به کسی نگويم . آنگاه فرمود: بدان که پس از چند روز، مقداری انگور و انار دانه شده خواهم خورد و بعد از دنيا می روم و خليفه می خواهد که قبر و آرامگاه مرا پايين قبر پدرش هارون قرار دهد ولی خداوند به او توان انجام اين کار را نخواهد داد، زيرا زمين به قدری سخت خواهد شد که کسی نخواهد توانست چيزی از آن بکند و قبر من در فلان بقعه است که آن جا را تعيين کرد، و چون من از دنيا رفتم و تجهيزم کردند تمام گفته های مرا به ماءمون بگو. و به او بگو که نماز گزاردن بر جنازه مرا به تاءخير اندازد؛ زيرا مرد عربی نقاب زده ، سوار بر شتر چابکی ، با وجود خستگی سفر از راه می رسد و از شترش پياده می شود و بر جنازه من نماز می خواند، پس چون بر من نماز گزارد و جنازه ام را برداشتند، برو به آن جايی که برايت معين کردم ، اندکی از روی زمين را بکن ، قبری در حد معمول خواهی يافت که در زير آن آب سفيدی است و چون ديدی آب خشکيد آن جا محل دفن من است ، مرا در آن جا دفن کنيد. خدا را خدا را مبادا پيش از مردنم اين راز را به کسی بگويی . هرثمه می گويد: به خدا سوگند چند روزی نگذشت که امام عليه السلام انگور و انار زيادی تناول کرد و از دنيا رفت . (1011) بر خليفه وارد شدم ، ديدم بر آن حضرت می گويد، گفتم : يا اميرالمو منين ، حضرت رضا عليه السلام از من عهد گرفت که جريانی را به شما بگويم . و آنچه را فرموده بود از اول تا آخر گفتم در حالی که او از گفته های من تعجب می کرد. پس دستور داد جنازه را تجهيز کردند و چون تجهيز کردند، برای نماز صبر کردند ناگهان مردی سوار بر شتری شتابان از طرف بيابان رسيد. بدون اين که با کسی حرفی بزند رفت کنار جنازه ، ايستاد و نماز خواند و بيرون شد. آنگاه مردم نماز گزاردند، خليفه دستور داد آن مرد را پيدا کنند او را نيافتند و کسی از او مطلع نشد سپس خليفه دستور داد پايين قبر پدرش هارون قبری بکنند، گورکنان نتوانستند بکنند تا اين که به محل ضريح فعلی رفتند و مقداری از روی زمين خاک برداشتند قبر کنده ای با آجرهای بزرگش نمودار شد و در ته قبر مقداری آب سفيد - مطابق گفته آن حضرت - بود، به خليفه اطلاع دادند، حضور يافت و به همان صورتی که امام عليه السلام فرموده بود به چشم خود ديد که آب خشکيد و بدن آن حضرت را در آن جا دفن کردند. هميشه ماءمون از گفته آن حضرت در شگفت بود و حتی يک کلمه از سخن امام کم نشده از اين رو تاءسف ماءمون افزون گشت و هر وقت در خدمتش تنها بوديم ، می گفت : هرثمه ابوالحسن چگونه آن مطالب را به تو گفت ؟ من داستان را بازگو می کردم ، و او تاءسف می خورد.(1012)
به اين منقبت بزرگ و کرامت ارزنده نگاه کن که حکايت از توجه خاص خداوندی و بلندی مرتبه آن حضرت در پيشگاه خدا دارد.(1013)
(( عيون اخبار الرضا عليه السلام )) صدوق - رحمه اللّه - به نقل از علی بن ميثم از قول پدرش روايت کرده ، می گويد: شنيدم مادرم می گفت : من از نجمه مادر حضرت رضا عليه السلام شنيدم که می فرمود: وقتی که به فرزندم حامله بودم احساس سنگينی حمل را نمی کردم و در خواب صدای تسبيح ، تهليل و تحميد را از شکمم می شنيدم که باعث ترس و بيم من می شد. وقتی که از خواب بيدار می شدم چيزی نمی شنيدم . هنگامی که وضع حمل کردم نوزاد دست بر زمين و سر به طرف آسمان بلند کرد و چنان لبهايش را حرکت می داد که گويا حرف می زد. در اين بين پدرش موسی بن جعفر عليه السلام وارد شد، فرمود: ای نجمه گوارا باد بر تو کرامت پروردگارت ! نوزاد را پيچيده در پارچه ای سفيد، به آن حضرت دادم ، به گوش راستش اذان بو به گوش چپش اقامه گفت و آب فرات خواست با آب فرات کام نوزاد را برداشت . سپس به من باز گردانيد و فرمود: او را بگير که او بقية اللّه در روی زمين است .(1014)
از دلايل حميری به نقل از جعفر بن محمّد بن يونس نقل کرده می گويد: مردی نامه ای خدمت امام رضا عليه السلام نوشت و از آن حضرت مسائلی را پرسيد ليکن فراموش کرد مساءله پوشيدن لباس نيمه ابريشمی توسط محرم و موضوع اسلحه رسول خدا صلی اللّه عليه و اله را که قصد پرسيدنشان را داشت در نامه بنويسد از اين رو افسوس می خورد که چرا ننوشتم ! وقتی که پاسخ مسائل آمد آن حضرت ، نوشته بود: اشکالی بر احرام در جامه نيمه ابريشمی نيست و بدان که اسلحه رسول خدا صلی اللّه عليه و اله در نزد ما نظير تابوت در نزد بنی اسرائيل است هر امامی ، هر جا که باشد آن اسلحه همراه اوست .(1015)
از جمله ، به نقل از معمر بن خلاد آمده است که می گويد: ريان بن صلت هنگامی - که فضل بن سهل او را به يکی از نواحی خراسان ماءمورت داده بود - در مرو به من گفت : مايلم از ابوالحسن عليه السلام اجازه شرفيابی بگيرم ، سلامی به حضرتش بدهم و خداحافظی کنم و دوست دارم از جامه هايش بر من بپوشاند و از سکه هايی که به اسم آن حضرت زده اند به من مرحمت کند. معمر گفت : خدمت ابوالحسن عليه السلام شرفياب شدم ، قبل از هر چيزی رو به من کرد و فرمود: ريان ، مايل است پيش ما بيايد تا از جامه های خود بر او بپوشانم و درهمی چند به او بدهم . گفتم : (( سبحان اللّه ، )) به خدا سوگند که او همين درخواست را از من کرد تا من استدعای او را به شما برسانم . فرمود: معمر! مو من ، البته که موفق است ، به او بگو بيايد. معمر می گويد: رفتم به او گفتم . خدمت امام عليه السلام رسيد و سلام داد. امام عليه السلام چيزی ميان دستش گذاشت . وقتی بيرون آمد از او پرسيدم چه قدر مرحمت کرد؟ دستش را باز کرد ديدم ، سی درهم است .(1016)
از جمله به نقل از سليمان جعفری می گويد: امام رضا به من فرمود: کنيزی با اين خصوصيات برای من بخر. کنيزی را با آن اوصاف نزد مردی يافتم او را خريدم و بهای وی را به مولايش پرداختم و آن کنيز را خدمت آن حضرت آوردم . گرچه امام عليه السلام را از او خوش آمد امّا با وی نياميخت . چند روزی که نزد آن حضرت ماند، مولای وی مرا ديد زاری کرد و گفت : خدا را خدا را درباره من فکری بکنيد. زندگی بر من ناگوار گشته و قرار و خواب از من رفته است ، يا ابوالحسن عليه السلام صحبت کن و از وی بخواه آن کنيز را به من برگرداند و پولش را بگيرد. گفتم : تو ديوانه ای ، من چگونه چنين گستاخيی را بکنم و بگويم کنيز را به تو برگرداند! پس از آن بر امام رضا عليه السلام وارد شدم ، بدون مقدمه رو به من کرد و فرمود: سليمان ، آيا صاحب کنيز مايل است که کنيز را به او برگردانم ؟ عرض کردم ، آری واللّه او از من خواست که از شما چنين کاری را بخواهم . فرمود: کنيز را به او برگردانيد و بهايش را بگيريد. من به همين نحو عمل کردم . چند روزی کنيز نزد مولايش ماند، آنگاه آن مرد مرا ملاقات کرد و گفت : فدايت شوم از ابوالحسن بخواهيد تا کنيز را قبول کند که من از او سودی نمی برم و نمی توانم به او نزديک شوم . گفتم : من نمی توانم بی مقدمه اين مطلب را به امام بگويم . سليمان می گويد: خدمت امام عليه السلام شرفياب شدم ، فرمود: سليمان صاحب کنيز مايل است کنيز را از او بگيرم و پول را به او برگردانم ؟ عرض کردم : آری او از من چنين درخواستی را کرده است . فرمود: کنيز را برگردان و پول را بگير و به او بده .(1017)
از جمله به نقل از حسن بن ابی الحسن روايت است که می گويد: عمويم محمّد بن جعفر به بيماری سختی مبتلا شد به طوری که بيم مردن او را داشتم . روزی ابوالحسن الرضا عليه السلام به عيادت وی آمد در حالی که ما و پسران و برادرانش در اطراف او بوديم و عمويم اسحاق با ديدن بد حالی بيمار، بالای سرش گريه می کرد. امام عليه السلام آمد و در کناری نشست و در ما نظاره کرد، وقتی که از منزل بيرون شد من به دنبالش رفتم و عرض کردم : فدايت شوم ، شما بر عمويتان وارد شديد و او را در چنان حالی ديديد، ما گريه می کرديم و عمويت اسحاق گريه می کرد ولی از شما چيزی مشاهده نشد. فرمود: اين شخص را که بالای سر مريض گريه می کنيد می بينيد! بزودی بيمار شفا می يابد، و از بستر بر می خيزد امّا آن که گريه می کند می ميرد. فاصله ای نشد که محمّد بن جعفر از بستر بيماری برخاست و اسحاق دردمند شد و از دنيا رفت و محمّد بر او گريست .(1018)
وقتی که محمّد بن جعفر در مکه خروج کرد و مردم را به سوی خود دعوت کرد و خود را اميرالمو منين خواند و مردم با او به عنوان خليفه بيعت کردند، امام رضا عليه السلام بر او وارد شد و فرمود: ای عموی من ، پدر و برادرت را تکذيب نکن ، اين امر سرانجامی نخواهد داشت . راوی می گويد: محمّد از مکه بيرون شد و من هم همراه او به سمت مدينه حرکت کردم . طولی نکشيد که جلودی به مقابله با او آمد و او را شکست داد. محمّد بن جعفر امان خواست ، جامه سياه پوشيد و بر منبر رفت و خودش را عزل کرد و ادعای خويش را تکذيب نمود و گفت : خلافت از آن ماءمون است و من با آن حقی ندارم . سپس راهی خراسان شد و در مرو از دنيا رفت .(1019)
از آن جمله ، از حسن بن وشاء نقل کرده ، می گويد: من در خراسان بودم روزی امام رضا عليه السلام کسی را فرستاده بود که آن برد مخصوص را نزد ما بفرست و چنان بردی نزد من نبود به قاصد آن حضرت گفتم : نزد من بردی وجود ندارد. دوباره قاصد برگشت و گفت : فرمودند: برد را بده بياورند. ميان جامه ها گشتم چيزی نيافتم به فرستاده امام عليه السلام گفتم : من جست و جو کردم ولی آن را نيافتم . برای نوبت سوم قاصد برگشت و گفت : برد را نزد ما بفرست . بلند شدم و همه جا را جستم ، هيچ جا نماند جز يک صندوق ، به سراغ آن رفتم ، ديدم برد ميان صندوق است . آن را برداشتم و دادم و گفتم : گواهی می دهم که تو امام واجب الا طاعه هستی و همين مطلب باعث ورود من به جمع پيروان امام عليه السلام شد.(1020)
از جمله ، عبداللّه بن مغيره می گويد: واقفی بودم و با اين عقيده به مکه رفتم وقتی که به مکه رسيدم ، چيزی در دلم گذشت به پرده کعبه چنگ زدم و گفتم : خدايا تو از خواست و مقصد من آگاهی ، مرا به بهترين اديان راهنمايی کن ! پس به دلم افتاد که خدمت امام رضا عليه السلام بروم . اين بود که به مدينه رفتم و بر در خانه امام عليه السلام ايستادم و به غلام گفتم : به مولايت بگو: مردی از اهل عراق بر در منزل ايستاده است . شنيدم صدايش بلند شد و فرمود: عبداللّه بن مغيره وارد شو. وارد شدم ، همين که چشم آن حضرت به من افتاد، فرمود: خداوند دعای تو را اجابت فرمود: و تو را به دين خود هدايت کرد. گفتم : براستی که تو حجت خدا و امين او بر خلقی .(1021)
از جمله به نقل از حسن بن علی وشّاء آمده است ، می گويد: فلان بن محرز به من گفت : شنيده ايم که امام صادق عليه السلام وقتی که می خواست با اهل بيتش دوباره همبستر شود، همچون وقت نماز، وضو می گرفت ، دوست داشتم که تو از امام رضا عليه السلام اين مطالب را بپرسی . وشّاء می گويد: خدمت امام عليه السلام رسيدم بدون اين که چيزی بپرسيم رو به من کرد و فرمود: امام صادق عليه السلام وقتی که همبستر می شد و می خواست که دوباره برگردد وضوی نماز می گرفت و باز هم اگر اراده می کرد وضوی نماز می گرفت . از خدمت امام عليه السلام بيرون شدم ، نزد آن مرد رفتم و گفتم : بدون اينکه من چيزی بپرسم امام مساءله تو را جواب داد.(1022)
از جمله ، به نقل از علی بن محمّد کاشانی ، می گويد: يکی از شيعيان گفت : مال زيادی خدمت امام رضا عليه السلام بردم ليکن نديدم که از وصول آن مال خوشحال شده باشد. از اين رو غمگين شدم ، با خود گفتم : اين قدر مال برای آن حضرت بردم ، خوشحال نشد. فرمود: غلام ! طشت و آب بياور! و خود روی مسندی نشست و با دست به غلام اشاره کرد: آب روی دستم بريز، ديدم از ميان انگشتانش طلا داخل طشت می ريزد. سپس به من نگاهی کرد و گفت : کسی که چنين است اعتنا به مالی که نزد او آورده اند ندارد.(1023)
از جمله بن نقل از محمّد بن فضل ، می گويد: چون سال يورش هارون به برامکه فرا رسيد و جعفر بن يحيی را کشت و يحيی بن خالد را زندانی کرد و بر سر آنها آورد آنچه آورد، امام رضا عليه السلام در عرفه بود و دعا کرد و سپس سر به زير افکند. پرسيدند چه دعايی می کرديد؟ فرمود: از خداوند می خواستم به برامکه سزای آنچه را که نسبت به پدرم کردند برساند و خداوند همين امروز درباره آنها خواسته مرا اجابت کرد. سپس بازگشت و چيزی نگذشت که جعفر به هلاکت رسيد و يحيی زندانی شد و حال برامکه دگرگون گشت .(1024)
از جمله به نقل از موسی بن عمران ، می گويد: علی بن موسی عليه السلام را در مسجد مدينه ديدم در حالی که هارون خطبه می خواند، فرمود: خواهی ديد که من و او را در يک خانه دفن می کنند.(1025)
از جمله از حسن بن موسی نقل شده ، می گويد: روزی که هيچ ابری در آسمان ديده نمی شد همراه امام رضا عليه السلام به قصد يکی از املاک آن حضرت بيرون رفتيم . وقتی که از شهر درآمديم ، فرمود: آيا با خودتان لباس بارانی همراه داريد؟ گفتيم : خير، نياز به لباس بارانی نداريم ، ابری در کار نيست و بيمی از باران نداريم ، فرمود: ولی من لباس بارانی برداشته ام ، باران بر شما خواهد باريد. هنوز راه زيادی نرفته بوديم که ابری بالا آمد و باران بر ما باريدن گرفت . به طوری که ما بر خود بيمناک شديم و آنچه توشه و خوردنی با خود داشتيم همه تر شد.(1026)
از جمله حسن بن منصور از برادرش نقل کرده ، می گويد: شب هنگام ، خدمت امام رضا عليه السلام در حجره ای در اندرون خانه رسيدم ، ديدم دست مبارک خود را به طرف آسمان بلند کرده و گويی که ده چراغ در آن حجره روشن است ، مردی اجازه ورود خواست ، امام عليه السلام دست از دعا برداشت و بعد به او اجازه ورود داد.(1027)
از جمله به نقل از موسی بن مهران می گويد: ابوالحسن علی بن موسی عليه السلام را ديدم که نگاهی به هرثمه انداخت و فرمود: ((گويا می بينم که او را به مرو می برند و گردنش را می زنند)) و همان طور شد که فرموده بود.(1028)
از کتاب راوندی به نقل از اسماعيل بن ابی الحسن روايت کرده ، می گويد: خدمت امام رضا عليه السلام بودم با دست مبارکش به زمين اشاره می کرد، گويی چيزی را طلب می کند، در آن بين شمشهای طلا پيدا شد، سپس دستی به آنها کشيد همه ناپديد شدند. عرض کردم : خوب بود يکی از آنها را به من می داديد؟ فرمود: خير، هنوز وقت آن نرسيده است .(1029)
از جمله ابواسماعيل سندی می گويد: در سند شنيدم که خداوند حجتی در ميان عرب دارد، از آن جا به قصد ديدن وی در آمدم ، مرا به امام رضا عليه السلام راهنمايی کرد. آهنگ ايشان را کردم و به خدمتش رسيدم در حالی که يک کلمه عربی نمی دانستم . به زبان سندی سلام دادم ، آن حضرت به زبان خودم جواب داد، شروع کردم به زبان سندی سخن گفتن و ايشان به همان زبان پاسخ می داد. عرض کردم : من در سند شنيدم که خدا را در ميان عرب ، حجتی است به قصد ديدنش از سند بيرون شده ام . فرمود: آری من مطلعم ، آن حجت منم . سپس فرمود: هر چه می خواهی بپرس ! آنچه خواستم پرسيدم . وقتی قصد کردم که از حضورش مرخص شوم ، عرض کردم : من از زبان عربی چيزی نمی دانم ، از خدا بخواهيد به قلبم بيندازد تا بتوانم با مردم عرب صحبت کنم . امام عليه السلام دست مبارکش را بر لبم کشيد، من از آن لحظه به زبان عربی تکلم کردم .(1030)
از جمله سليمان جعفری می گويد: خدمت امام رضا عليه السلام در ميان باغی بوديم که متعلق به آن حضرت بود. من با او صحبت می کردم ، ناگهان گنجشکی آمد و در حضور امام عليه السلام به زمين افتاد، و شروع کرد به بانگ زدن و صدا در آوردن ، همچنان با نگرانی بانگ و فرياد می زد، امام عليه السلام رو به من کرد و فرمود: آيا می دانی چه می گويد؟ عرض کردم : خدا و پيامبر و پيامبر زاده اش بهتر می دانند. فرمود: اين گنجشگ به من می گويد: ماری می خواهد بچه مرا در آن خانه بخورد، بلند شو، آن تنگ چهار پا را بردار و ما را بکش .
می گويد: وارد خانه شدم ماری را ديدم که در وسط خانه دور می زند، او را کشتم .(1031)
از جمله به نقل از بکر بن صالح ، می گويد: خدمت امام رضا عليه السلام رسيدم ، عرض کردم : همسرم خواهر محمّد بن سنان ، باردار است . از خدا بخواهيد فرزندش پسر باشد. فرمود: آنها دو قلويند. با خود گفتم : پس از اين که برگردم آنها را محمّد و علی می نامم . امام عليه السلام سپس مرا طلبيد و فرمود: يکی را علی و ديگری را ام عمر نام بگذار. به کوفه رفتم ديدم برايم يک پسر و يک دختر به دنيا آمده است . مطابق دستور امام عليه السلام آنها را نامگذاری و به مادرم گفتم : امّ عمر چه معنی دارد؟ گفت : اسم مادر من امّ عمر بود.(1032)
از جمله به نقل از وشاء آورده است که حضرت رضا عليه السلام در خراسان فرمود: وقتی خواستند مرا از مدينه بيرون کنند، خاندانم را جمع کردم و دستور دادم بر من چنان بگريند که من صدای گريه آنها را بشنوم سپس دوازده هزار درهم بين آنها تقسيم کردم . آنگاه فرمود: من هرگز به نزد خانواده ام بر نمی گردم .(1033)
در ارشاد مفيد بسياری از علائم و آثار امام رضا عليه السلام در حيات و پس از وفاتش از عامه و خاصه نقل شده است .(1034)
از جمله داستانی است که علی بن احمد وشّاء کوفی نقل کرده می گويد: از کوفه به قصد خراسان بيرون شدم ، دخترم به من گفت : اين پارچه را بگير و بفروش و با بهايش برايم فيروزه ای خريداری کن . می گويد: آن را گرفتم و ميان برخی از کالاها بستم ، وقتی که به خراسان رسيدم و در يکی از کاروانسراها فرود آمدم ، ناگهان غلامان علی بن موسی عليه السلام نزد من آمدند و گفتند: پارچه ای می خواهيم که يکی از غلامان را با آن کفن کنيم . گفتم : من چيزی ندارم ، رفتند و دوباره برگشتند و گفتند: مولايمان به تو سلام می رساند و می گويد: نزد تو پارچه ای داخل فلان صندوق است که دخترت آن را داده و گفته است با پول آن فيروزه بخری و اين هم پولش . من پارچه را به ايشان دادم و گفتم ، از علی بن موسی عليه السلام مسائلی را می پرسم اگر پاسخ داد به خدا سوگند که وی همان امام است . پس مسائل را نوشتم و فردا رفتم در خانه اش ، به دليل ازدحام جمعيت خدمتش نرسيدم ولی در آن بين که نشسته بودم ناگاه خدمتگزاری از خانه بيرون شد و به سمت من آمد و گفت : ای علی بن احمد اينها پاسخ مسائلی است که همراه داری . آنها را گرفتم ، ديدم پاسخ همان مسائل من است .
از جمله روايتی است که حاکم ابوعبداللّه حافظ به اسناد خود از محمّد بن عيسی به نقل از ابی حبيب نباجی آورده ، می گويد: رسول خدا صلی اللّه عليه و اله را در خواب ديدم که به (1035) نباج آمده است و در مسجدی که همه ساله حاجيان در آن جا فرود می آيند، فرود آمده ، گويا من خدمت ايشان شرفياب شده ام ، سلام دادم و در مقابلش ايستادم ، طبقی از شاخه های نخل مدينه را پر از خرمای صيحانی در جلوش ديدم ، گويا يک مشت از آنها را برداشت و به من مرحمت کرد، من آنها را شمردم هيجده خرما بود، وقتی که بيدار شدم چنين تعبير کردم که به تعداد هر خرما يک سال زندگی خواهم کرد ولی بعد از بيست روز در زمينی مشغول کشاورزی بودم که کسی خبر آورد ابوالحسن الرضا عليه السلام از مدينه تشريف آورده و به آن مسجد وارد شده و ديدم که مردم بدانجا می شتابند، من هم به آنجا رفتم ناگاه دريافتم آن حضرت همان جايی نشسته است که پيامبر صلی اللّه عليه و اله را در خواب ديده بودم و زير اندازشان حصيری است نظير زير انداز پيامبر صلی اللّه عليه و اله و در مقابلش طبقی از شاخه های نخل قرار دارد که خرمای صيحانی دارد، سلام دادم ، جواب سلام مرا داد و مرا به نزديک خود طلبيد و يک مشت از آن خرماها را مرحمت کرد. آنها را شمردم درست به شمار خرماهايی بود که رسول خدا صلی اللّه عليه و اله در خواب به من مرحمت کرده بود. عرض کردم : يابن رسول اللّه بيشتر مرحمت کنيد. فرمود: اگر رسول خدا بيشتر داده بود، من هم به همان تعداد می دادم .(1036)
از جمله روايتی است که آن را نيز حاکم به اسناد خود از سعد بن سعد از امام رضا عليه السلام نقل کرده است که آن حضرت به مردی نگاه کرد و فرمود: بنده خدا هر وصيتی داری بکن و خود را برای سفری که از آن گريزی نيست آماده ساز، بعد از سه روز آن مرد از دنيا رفت .(1037)
از حسين بن موسی بن جعفر عليه السلام نقل شده که فرمود: ما تعدادی از جوانهای بنی هاشم اطراف امام رضا عليه السلام بوديم ، ناگاه جعفر بن عمر علوی از کنار ما گذشت ، او مردی لاغر اندام و بد منظر بود، ما به يکديگر نگاه کرديم بر هياءت او خنديديم . امام رضا عليه السلام رو به ما کرد و فرمود: به همين زودی او را خواهيد ديد که اموال و ياران زيادی دارد! چند ماهی نگذشته بود که حاکم مدينه شد و حالش بهبود يافت . از آن پس با خواجه ها و خدمتکارانش از کنار ما عبور می کرد.(1038)
و نيز به اسناد خود از حسين بن بشار نقل کرده ، می گويد: امام رضا عليه السلام به من فرمود:
عبداللّه ، محمّد را می کشد! پرسيدم : عبداللّه بن هارون ، محمّد بن هارون را می کشد؟! فرمود: آری عبداللّه که در خراسان است محمّد بن زبيده را که در بغداد است می کشد. مدتی بعد وی را کشت .(1039)
شيخ مفيد (1040) چيزهای ديگر را از اين قبيل نقل کرده است .(1041)
می گويد: امّا آنچه پس از وفات آن حضرت به برکت مشهد مقدسش برای مردم ظاهر شد و علامات و عجايبی که مردم در آن جا مشاهده کرده و خاص و عام به آن معترفند و مخالف و موافق آن را اقرار دارند تا به امروز فراوان و بيش از حد شمارش است . در آن جا کوران مادرزاد و مبتلايان به پيسی شفا يافته و دعاها مستجاب گرديده و به برکت آن حاجتها برآورده و گرفتاريها بر طرف شده است . و ما خود شاهد بسياری از اينها بوديم و يقين و علم ، بدون کمترين شک و ريب پيدا کرديم که اگر به بيان آنها بپردازيم از هدف اين کتاب بيرون می شويم .
--------------------------------------------------------------------------------
پاورقی ها :
996- (( مطالب السو ول ص 84.
997- علی بزرگ و عاليقدر و شريف .
998- ارشاد، ص 285.
999- (( کشف الغمه ، )) ص 274.
1000- همان ماءخذ، ص 273.
1001- همان ماءخذ، همان ص .
1002- همان ماءخذ، همان ص .
1003- همان ماءخذ، همان ص .
1004- همان ماءخذ، ص 273 و 277.
1005- همان ماءخذ، ص 273 و 277.
1006- همان ماءخذ، ص 273.
1007- همان ماءخذ، ص 268.
1008- (( مطالب السو ول )) ص 85.
1009- همان ماءخذ، همان ص .
1010- همان ماءخذ، ص 85 و 86.
1011- علاوه بر اين که اصل داستان مخدوش است قول به خوردن انگور يا انار زياد را بعضی از مورخان عامه نوشته اند و مردود است - م .
1012- اين داستان مخدوش است ، زيرا که هرثمه دو سال پيش از امام رضا عليه السلام از دنيا رفته بود.
1013- (( کشف الغمه ، )) ص 258.
1014- (( کشف الغمه ، )) ص 258.
1015- (( کشف الغمه ، )) ص 269.
1016- همان ماءخذ، همان ص .
1017- همان ماءخذ، همان ص .
1018- همان ماءخذ، همان ص .
1019- همان ماءخذ، همان ص .
1020- همان ماءخذ، همان ص .
1021- همان ماءخذ، همان ص .
1022- همان ماءخذ، همان ص .
1023- همان ماءخذ، ص 270.
1024- همان ماءخذ، همان ص .
1025- همان ماءخذ، همان ص .
1026- همان ماءخذ، همان ص .
1027- همان ماءخذ، همان ص .
1028- همان ماءخذ، همان ص .
1029- همان ماءخذ، همان ص .
1030- همان ماءخذ، همان ص .
1031- همان ماءخذ، همان ص .
1032- (( کشف الغمه ، )) ص 270.
1033- (( کشف الغمه ، )) ص 270.
1034- در تمام نسخه های موجود همين طور است ولی اين اشتباهای است که از مو لف سر زده زيرا هيچ يک از اين مطالب در ارشاد نيامده است بلکه تمام اينها در (( اعلام الوری )) آمده و اربلی در (( کشف الغمه )) از (( اعلام الوری )) طبرسی ص 309 و مو لف از (( کشف الغمه )) نقل کرده است و امر بر او مشتبه شده است . توضيح اين که اربلی پس از نقل بخشی از کرامات علی بن موسی عليه السلام از راوندی ، ابن جوزی ، مفيد و ديگران می گويد: تا اين جا که رسيدم در کتاب (( اعلام الوری )) از قلم افتاده بود و من يک نسخه داشتم و آن را منحصر به فرد ديدم ، سپس اين مطالب را از آن نقل کرده است .
1035- نباج به کسر اول و جيم آخر به قولی در بلاد عرب نام دو محل است ؛ يکی بين راه بصره به نام نباج بنی عامر که در مقابل فيد قرار دارد و ديگری نباج بنی سعد که در محل قريتين واقع است .
1036- (( اعلام الوری ، )) ص 310 و 311.
1037- همان ماءخذ، همان ص .
1038- همان ماءخذ، همان ص .
1039- همان ماءخذ، همان ص .
1040- سخن در اين باره گذشت ، و گفتيم که شيخ مفيد اشتباه است و شيخ طبرسی صحيح است .
1041- (( اعلام الوری ، )) ص 313.
راه روشن (ترجمه محجه البيضاء) ج 4 -ص331